اول فروردین 1389
ساعت ٦:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢   کلمات کلیدی:

سال نو شد... من تا بعدازظهر شنبه سر کار بودم و بعدش مثل هر سال هول هولکی زنگ زدم به آرایشگرم: مهرنوش جان مادرت این وسطا یه جا خالی کن من فقط یه کوپ دارم...سکانس بعد منه گریون از اینکه موهام بیشتر از ١ سانت کوتاه شدن و مهرنوش در حال دلداری دادن من (همزمان سشوار به دست موهارو خشک می کنه):که خیلی خوب شد،موهات نوکش خیلی خراب بود... اصلا جون گرفت موهات... منم عصبی : خوب حالا که جلورو براشینگ کردی،نمیشه پشتشم بکنی؟؟؟ بعد با فکر این که برای کی و کجا براشینگ میخام میام خونه...

هفت سین و چیدم هرچیم گشتم شمع خوشگلامو پیدا نکردم که بذارم سر سفره،اما خوشگل شد در کل... سر سال تحویل بابا و مامانم تو حموم منم حرص می خورم و طبق معمول گریه... بلاخره مامانم اومد بیرون اما بابام ١٠ دقیقه بعد از سال تحویل اومد پایین...منم عصبی رفتم تو اتاقم اشک ریختم و دعای سال تحویلمو خوندم،با یه عالمه عز و التماس که خدایا سایه ی بابا و مامانو از سرم کم نکن!من طاقت این یکی و ندارم دیگه!

اینم فال من بعد از سال تحویل:

در نمازم خم ابروی تو با یاد آمد؛حالتی رفت که محراب به فریاد آمد

از من اکنون طمع صبر و دل و هوش مدار؛کان تحمل که تو دیدی همه بر باد آمد

باده صافی شد و مرغان چمن مست شدند؛موسم عاشقی و کار به بنیاد آمد

بوی بهبود ز اوضاع جهان می شنوم؛شادی آورد گل و باد صبا شاد آمد

ای عروس هنر از بخت شکایت منما؛حجله حسن بیارای که داماد آمد

دلفریبان نباتی همه زیور بستند؛دلبر ماست که با حسن خداداد آمد

زیر بارند درختان که تعلق دارند؛ای خوشا سرو که از بار غم آزاد آمد

مطرب از گفته حافظ غزلی نغز بخوان؛تا بگویم که ز عهد طربم یاد آمد

 

برای نیتی که داشتم خیلی خوب بود هرچند الان که دارم تایپش می کنم  بیت یکی مونده به آخرش یه جورایی مشکوک میزنه!!