از اول هفته تصمیم گرفته بودم جمعه اتاقمو بتکونم! کل روز حسش نبود آخر شب خودمو خر کردم: فقط لباسایی که تو اتاق خوابم پخشن و جمع می کنم... بعد از لباسام گفتم یکی از کشوهای میز تحریرمم بتکونم که این شعر و پیدا کردم... چقدر خاطره دارم من از این شعر:
تقدیم به تو که چند وقتی است مهمان قلب کوچکم هستی:
ای نگاهت نخی از مخمل و از ابریشم چند وقتی ست که شبها به تو می اندیشم
به تو آری به تو،یعنی به همان منظر دور به همان سبز صمیمی به همان باغ بلور
به همان سایه همان وهم و همان تصویری که سراغش ز غزل های خودم می گیری
به تبسم به تکلم به دل آرایی تو به خموشی به تماشا به شکیبایی تو
به سخن های تو با لهجه شیرین سکوت به نفسهای تو در سایه سنگین سکوت
به همان زل زدن از فاصله ی دور به هم یعنی آن شیوه فهماندن منظور به هم
شبحی چند شبیست آفت جانم شده است اول اسم کسی ورد زبانم شده است
در من انگار کسی در پی انکار من است یک نفر مثل خودم تشنه دیدار من است
یک نفر ساده چنان ساده که از سادگیش می شود یک شبه پی برد به دلدادگیش
یک نفر سبز،چنان سبز که از سر سبزیش میشود پل زد از احساس خدا تا دل خویش
آه ای خواب گران،سنگ سبک بار شده بر سر روح من افتاده و آوار شده
آری بی رنگ تر از آیینه یک لحظه بایست راستی این شبح هر شبه تصویر تو نیست؟
اگر این شبح هر شبه تصویر تو نیست پس چرا رنگ تو با آیینه انقدر یکی است؟
حتم دارم که تویی آن شبح آیینه پوش عاشقی جرم قشنگی است به انکار مکوش
آن شبح که همه شب آفت جانم شده بود، آن الفبا که همه ورد زبانم شده بود،
اینک از پشت دل آیینه پیدا شده است و تماشاگه این خیل تماشا شده است
آن الفبای دبستانی دلخواه تویی عشق من آن شبح شاد شبانگاه تویی!